پائیز

نفسم میگیرد؛در هوایی که نفسهای تو نیست

ما ترسِ سفر بر دلِ خود راه ندادیم.

بیمی به سر از واقعۀ چاه ندادیم.

جان برکفِ خود چون قدحِ آب گرفتیم.

تن را به غم و غصۀ جانکاه  ندادیم.

عمری است که با عشقِ بقا  ریشه دواندیم.

افسار به طوفان چو خس و کاه ندادیم.

ما منتظرِ حادثه و مردِ بلا ئیم

معشوقِ جهان را به جم و جاه ندادیم.

افسوس نخوردیم که هیهات زمان رفت

گردن به غم و مغلطۀ آه ندادیم.

با شوق ، کفن برکمرِ خویش ببستیم

ارجی به زر و مسندِ درگاه ندادیم.

منت کش و همسفرۀ دلباختگانیم.

این فیض به فردوس و رخِ ماه ندادیم.

تا اوجِ ابد صف شکنِ پیرِ مغانیم.

این عهد به ازل و غضبِ شاه ندادیم.

سیمرغِ جهانیم ز یک پیکره قائم.

این عزم به امرِ دلِ خودخواه ندادیم.

نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط حامد|

 باز همراه شما مدرسه ای می سازییم
 كه در آن اول صبح

به زبانی ساده

 

مهر تدریس كنند

و بگویند خدا

 

خالق زیبایی

 

و سراینده عشق

 

آفریننده ماست

 

مهربانیست كه ما را به نكویی

 

دانایی

 

زیبایی

 

و به خود می خواند

 

جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ

 

دوزخی دارد - به گمانم –

 

كوچك و بعید

 

در پی سودایی ست

 

كه ببخشد ما را

 

و بفهماندمان

 

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

 

در مجالی كه برایم باقیست

 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

 

كه خرد را با عشق

 

علم را با احساس

 

و ریاضی را با شعر

 

دین را باعرفان

 

همه را با تشویق تدریس كنند

 

لای انگشت كسی

 

قلمی نگذارند

 

و نخوانند كسی را حیوان

 

و نگویند كسی را كودن

 

و معلم هر روز

 

روح را حاضر و غایب بكند

 

و به جز از ایمانش

 

هیچ كس چیزی را حفظ نباید بكند

 

مغزها پر نشود چون انبار

 

قلب خالی نشود از احساس

 

درس هایی بدهند

 

كه به جای مغز، دل ها را تسخیر كند

 

از كتاب تاریخ

 

جنگ را بردارند

 

در كلاس انشا

 

هر كسی حرف دلش را بزند

 

غیر ممكن را از خاطره ها محو كنند

 

تا، كسی بعد از این

 

باز همواره نگوید: "هرگز"

 

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

 

زنگ نقاشی تكرار شود

 

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

 

قطره را در باران

 

موج را در ساحل

 

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله كوه

 

و عبادت را در خدمت خلق

 

كار را در، كندو

 

و طبیعت را در جنگل و دشت

 

مشق شب این باشد

 

كه شبی چندین بار

 

همه تكرار كنیم:

 

عدل

 

آزادی

 

قانون

 

شادی ...

 

در مجالی كه برایم باقیست

 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

 

كه در آن آخر وقت

 

به زبانی ساده

 

شعر تدریس كنند

 

و بگویند كه تا فردا صبح

 

خالق عشق نگهدار شما

 

                                 (شادروان مجتبی كاشانی) 

نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط حامد|

همه با آینه گفتم آری
همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای آینه با من تو بگو
 چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر اینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
 که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
آینه
 اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد


 

نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط حامد|

حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه .
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود
از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش
که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.
هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
 و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.
همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.
تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز
وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود
و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود
پروازش ده تا پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هرگامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است.
نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط حامد|

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است,

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها , با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط حامد|


آخرين مطالب
» ...شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
» فرض کن حسرتِ پاییز، تو را درک کند...
» این فصل عاشق کُش تو را دزدید
» ای عجیب قشنگ !
» عاشقی محکم‌ترین برهان خودخواهی‌ست گاهی!
» پایـــــــــــــــــــــــــــز...
» ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﺴﯽ
» آن کلاغی که پرید ....
» فکرش را نکن!
» مینویسم باران...


Design By : Pichak